مطالب ماندگار

مطلب وآموزش


خنده دار است بخنـــ ــــــــــــد ... به چه میخندی تـــــــــو؟ به مفهوم غم انگیز جدایــــــــــی؟ به چه چیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ ــز؟ به شکست دل من یا پیروزی خویــــــــــــــــش؟ به چه میخنـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــدی؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کــــــــــــــــــــــ ـــــــــرد ؟ یا به افسونگری حرفهایت که مرا سوخت و خاکستر کـــــــــــــــــــــرد ؟ به دل سادهی من میخندی که دگرتا ابد نیز به فکر خود نیســــــــــــــــــت ؟ خنده دار است بخنـــ ــــــــــــد ... التمـــــــــــــــــــــــــــــاس دفتر عشـــق كه بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقـــت بود بشنواین التماسرو ............... ......... .... روز و روزی یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید......... اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست............. روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار..... ....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!! آن لحظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را می کنم. آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را می کنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:15 توسط حميد| |


سلام مــاهٍ مـــن!
دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!
گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..
احوال مهتابیت چطور است ؟!
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!
چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!
چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!
چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!
چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده !
راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!
می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!
یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شوی…. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !
تو فقط ماه من بمان و باش !
ماه من !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:11 توسط حميد| |

انتهای غروب

رهگذر به سایه ای نیمه جان رسید

سایه آهسته گریه می کرد

رهگذر از سایه پرسید : چرا اشک میریزی ؟

سایه با صدای رنجور پاسخ داد :

یک روز صبح زود، که عشق من، شوهرم "ماه" نبود،

خورشید مرا از زیر تنه ی تنها درخت کویر دزدید

و اینجا زیر این دیوار خرابه ، در این خیابانی که هیچ گاه ماه در آن نمی تابد زندانی کرد.

این جا همه عریانیم را می بینند

مرا به فاحشه ای هزار هم خوابه تبدیل کرده

و هرکس به نحوی از من لذت می برد که مرا میازارد.

اما در کویر، فقط من بودم و ماه

سایه ی او بودم و معشوقه اش

لباس شب بر تنم بود.

و به وقت روز آن درخت پیر مرا از هرزه نگاه های خورشید

حفظ می کرد، تا آن که خورشید از حسادت آن درخت بیچاره را خشکاند و

مرا دزدید...

آه چه سرنوشت تلخی پیدا کردم ، بعد از هزاران سال تنها خاطره ای از ماه برای باقی مانده.

و سایه بلند بلند گریه می کرد

گویی اولین بار بود با کسی حرف می زند

...

خورشید غروب کرده بود

رهگذر با سنگی نسبتا بزرگ، دیوار را فرو ریخت و سایه را آزاد کرد

و به همراه سایه به سمت خیابانی گریختند

که درختانش،

                هرگز رنگ شوم خورشید را ندیده اند.

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:40 توسط حميد| |

طبق آخرین یافته موسسه پزشکی آمریکا نوع سرطان جدید پوستی کشف شده است که عامل محرک و ایجاد کننده آن توسط اکسید نیترو سیلور ایجاد می شود هنگامیکه کارتهای شارژ تلفن همراه را خریداری میکنید، قسمتی را که باید با ناخن بخراشید محتوی این ماده بوده که سرطان زا اعلام شده است
لطفا خراشیدن را با پوست انگشتان یا ناخن انجام ندهید
برای پیش گیری لطفا این متن را برای دوستان و عزیزان خود بفرستید تا اطلاع رسانی شود
از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ،، ولی مردم هر روز فقیر تر میشند از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اما باز مردم افسرده تر میشند از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند .....از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند
هیچ دقت کردین امسال تمام سریالهای ماه رمضون توشون عدد به کار رفته ( سقوط 1 فرشته ، 3دنگ 3 دنگ ، 5 کیلومتر تا بهشت ، 30امین روز ) یعنی اگه روزه بگیری بعد از 30 روز 3 دنگ بهشت به مساحت 5 کیلومتر با یک فرشته تقدیم شما میشه
ستاد واگذاری بهشت
پسره دوست دختر نداره، با رفيقاش فكر ميكنن كه چيكار كنن، كلا دو سه ميليون جمع ميكنن يه كليپ شخمى ميدن بيرون و پى ام سى هم پخش ميكنه، دو تا دختر زيقى هم ميرن بهشون ميچسبن و دوتا ديگه هم ميگن آهنگش چه قشنگ بود!!!!! ـ
سگ آقای پتیبل ببرتت تو كمد باهات فيتِ فيزيكى بده!! والّا!! ـ
خدا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن
به رفیقم میگم : 5 تومن داری بدی ؟
میگه : چی ؟!؟!؟ ماشین لباسشویی رو خودت روشن میکنی ؟؟؟ نه نه نه اشتباهه اشتباهه... ـ
نمیدونم چرا هر وقت احساس می‌کنم یه چیزی میخوام اما نمیدونم چیه! میرم دره یخچال و باز می‌کنم
فرقی ندارد که یک گاگول بی سواد باشی یا یک دانشمند…. در هر صورت پشت یک ماشین شاسی بلند آقا مهندس می شوی
حشره کش خالی‌ کردم تو اتاقم
من سر درد گرفتم دارم می‌میرم
پشه هه رو آینه اتاقم وایساده داره شاخکاشو مرتب می کنه!!! ـ
بنده خدا دانشجو‌های لیبی‌، از ترمِ جدید باید ۲ واحد انقلاب هم پاس کنن... ـ
یه روز یه جوجه تیغی دیدم که بدجور تو خودش بود ، دلم واسش سوخت گفتم چیه عزیزم چرا ناراحتی
زل زد تو چشام گفت : بغلم میکنی!!؟
اعتماد به نفس بعضی ها رو اگه خر داشت الان سلطان جنگل بود!! ـ

آقایون عزیز آیا میدانستید: اگر عاشق دوس دخترتان شوید، محمدرضا گلزار به خواستگاریش میاید اما اگر بخواهید بپیچانیدش از شما دو قلو حامله میشود؟

فقط یه ایرانی می تونه با یه بطری آب برای خودش سوء سابقه درست کن

اینقد بدم میاد تو مهمونیا تا آهنگ خوشگلا باید برقصن رو میذارن همه منو نگاه نگاه میکنن

سوسكه را كشتم جنازشو ورداشتم ببرم بندازم بيرون. مامانم بين راه نگاه ميكنه ميگه كشتيش؟
ميگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو دستشويي خوابش برده بود دارم ميبرمش تو رختخوابش بخوابه

یه رفیق دارم تازه ازدواج کرده ، ساده گفتم چرا زود ! میزاشتی پولدار می شدی بعد ازدواج می کردی گفت اگه پول داشتم که زن نمی گرفتم !!! ـ

لذت بردن یعنی بری مهمونی، دخترشون برات شربت بیاره، آروم بگی :خودتون درست کردین؟؟ ، اونم با عشوه بگه : بله، نوش جان، تو بگی : پس نمی خورم ، مرسی

فقط یه زن ایرانی میتونه ملکه زیبایی دنیا رو ببینه بعد با غرور بکه : این کجاش زیباست

آیا میدانید
با حذف جمله “خب دیگه چه خبر” از زبان پارسی
ارزش سهام مخابرات با کاهش ۸۰ درصدی مواجه میشود ! ـ

یارو تو جهنم بوده سرشو میکنه تو بهشت میگه آب جوش نمیخواین؟
میگن نه، میگه پس یه موز بده ! ـ

توی مترجم فارسی به انگلیسی زدم کوکو سبزی نوشت : ـ
where is where is Vegetable

حداقل هر 39 روز یکبار از دوستتان خبر بگیرید که اگر مرده بود به چهلمش برسید

یه شب دور و بر ساعت یک بعد از نیمه شب ، داشتم تو خیابون قدم میزدم (با خودم خلوت کرده بودم) یه دفه دیدم یکی به سرعت باد داره فرار میکنه ، پنج شیش نفرم با شمشیر دنبالش ، سریع رفتم خونه کپه مرگمو گذاشتم ، این قرتی بازیها بما نیومده

خواستگار اومده بابام میگه نمیدونم هر چی خودت بگی؟ منم گفتم نه! میگه تو غلط کردی مگه بحرف توئه! ـ

دوستم تصادف کرده
هر کس رفته ملاقاتش پرسیده چطور تصادف کردی؟
اونم از بس جواب این سوال و داده خسته شده رفته توی یه کاغذ ماجرا رو نوشته ازش کپی گرفته گذاشته کنار دستش هرکس ازش میپرسه چی شد تصادف کردی ؟ یه برگه بهش میده

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 13:11 توسط حميد| |



تو گفتی: «آن غیر ممكن است»، خداوند پاسخ داد: «همه چیز ممكن است»

تو گفتی: «هیچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد: «من تو را دوست دارم»

تو گفتی: «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد: «من به تو آرامش خواهم داد»

تو گفتی: «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد: «رحمت من كافی است»

تو گفتی: «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد: «من گامهای تو را هدایت خواهم كرد»

تو گفتی: «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد: «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»

تو گفتی: «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد: «آن ارزش پیدا خواهد كرد»

تو گفتی: «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد: «من تو را ‌بخشیده ام»

تو گفتی: «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد: «من روحی ترسو به تو نداده ام»

تو گفتی: «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد: «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»

تو گفتی: «من به اندازه كافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد: «من به همه به یك اندازه ایمان داده ام»

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط حميد| |

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 11:22 توسط حميد| |

سرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم




دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف


سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 17:19 توسط حميد| |

پریشانم!  چه می خواهی تو از جانم؟


مرا بی آن که خودخواهم اسیر زندگی کردی 


خداوندا اگر روزی ز عرش خود به فرش آیی


لباس فقر بر پوشی غرورت رابرای تکه نانی 


به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته


تهی دست و زبان بسته به سوی خانه بازآیی 


زمین وزمان راکفرمی گویی...


خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبرگردی 


پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت...

خداوندا تومی دانی که انسان بودن وماندن درین دنیا 


چه دشوار است! چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و


ازاحساس سرشاراست.

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:37 توسط حميد| |

کاش دلهامو به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

سکوتی که یک نفر در این دنیا هست که آنرا می فهمد

یک نفری که برات یه دنیا ارزش داره و بدون اینکه در کنارت باشه سکوتت رو می فهمه
یک نفر که ……

دنیا را ببین…

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن

بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه

درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم حتی فکر  شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم

بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیم  از کنارش رد میشیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ مه شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…

بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم

پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ ترها

پس ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم . . .

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:35 توسط حميد| |


دلم تنگ است دلم تنگ است

از باغی ک می سوزد

ن دیداری ن ن بیداری ن دستی از سریاری

مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری

تمام عمربستیم وشکستیم بجزبارپشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تامرگ نفهمیدیم ب دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازریســــت دنیا عجب بیهوده بازاریســـت

دنیاچه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه پا ب تیغستان دویدیم

نگاه آشنادر این همه چشم ندیدیم وندیدیم وندیدیدم

سبکبالان ساحل ها ندیدن ب دوش خستگان باریست دنیا

مرادراوج حسرتها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا

میان آنچه باید باشد ونیست عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا عجب دریای طوفانیست دنیا

 

این روزها زود ب زود عاشق میشوند قلبها

بیچاره من ودلم ک سالهاست دل ب توبسته ایم

...

عشق یعنی رفتن از شهر بهاربادوچشم تر ب سوی روزگار

عشق یعنی بی وفایی های یارعشق یعنی سالهادرانتظار....

 

تا365روزکم نیست

امامهم اینه ک طرفت کی باشه

شاید هر روز این دوسال یرات دوسال باشه

شاید برای تواین دوسال ی چشم بهم زدن گذشته باشه..

نمیـــــدونم...

دارم فراموش میکنم گریه هامو خند هامو بی توبودن هامو چشم انتظاربودنمو...

بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــخیال ن؟؟؟

چ اهمیتی داره؟؟؟

چ اشکالی داره؟؟؟

حالا مگه چی شده شلوغش می کنی؟؟؟

زندگی ارزش این حرفارونداره....

دوست هم این روزا کم یاب شده چ خبرشده نمی دونم دیگ همه یاد گرفتن دل بشکنن...

عادت شده این کارا دوستایی ک برای من میمردن ...حالا واسه من...

اینم بیـــــــــــــــــــــــــخیال...

خسلی وقته ک دیگ نمیام اینجا..... وقتی دلت تنگ میشه دنیای ب این بزرگی برات ی قفسه...

هرجانگاه میکنی ی همدم ی همزبون پیدانمیکنی اونوقته ک کافیه سرتو بگیری بالا ...

خــــــــــــــــــــــــدایا دوست دارم....

خدایا این قولی ک بهم دادی همین روزا برای تموم کردن این عشق ...

من ب این میگم عشـــق ن ب چیزی ک خیلیا بهش میگن...

دوستی عشق نداره...

عشق جدایی نداره...

خیانت نداره...

پ ن:تولد عشق آسمونیم حضرت مهدی26تیر

عشق زمینیم27تیر

کاش زودتر بیای تاتموم میشه این بهوده بازریا

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 15:31 توسط حميد| |

Design By : Mihantheme